اخلاق، سیاست، جایگاه کمونیست‌ها

اخلاق، سیاست، جایگاه کمونیست‌ها

وریا روشنفکر

جایگاه اخلاق در سیاست چیست ؟ آیا آنچه که بعنوان سیاست در پراکتیک جامعه موجود است را میتوان در چهارچوب قواعد اخلاقی گنجاند؟ باتوجه به اینکه اخلاق در جوامع مختلف متفاوت است و نسبت به جغرافیا و فرهنگ و بسیاری از پارامترهای دیگر برداشت های اخلاقی در جوامع مختلف فرق میکند، آیا مفاهیم سیاسی هم دچار چنین تغییراتی میگردند؟ و بالاخره آیا بین اخلاق فردی و اخلاق جمعی و سیاست می توان رابطه و بده بستانی تعریف کرد؟

این سوالات شاید به قدمت تاریخ بشری و یا لااقل از زمان ایجاد نظامهای حکومتی و ایجاد فلسفه سیاسی وجود داشته و امروز نحوه عمل و برخورد بعضی از احزاب اپوزیسیون و عدم شفافیت و صداقت آنها در برخورد با مسائل رو به سایر احزاب و جامعه بهانه ای شد تا نگاهی گذرا به این مقوله داشته باشم.

بنا به پیش فرض های علمی اخلاق در پى حقیقت است، حال آن که هدف سیاست تأمین مصلحت است و در موارد متعدد حقیقت‏جویى با مصلحت‏خواهى ناسازگار است. مسئله نسبت اخلاق با سیاست، به دوره خاص یا تمدن معینى منحصر نبوده و در همه تمدن‏ها کسانى به این مسئله پرداخته و کوشیده‏اند درباره امکان سازگارى یا ناسازگارى آن دو موضعى را اتخاذ کنند. این مسئله بنا به نظر ژولین فروند «از مسایل اساسى فلسفه سیاسى است که مرز نمى‏شناسد و در همه تمدن‏ها مطرح شده است».

نسبت اخلاق و سیاست، صرفاً مسئله‏اى نظرى و آکادمیک نیست، بلکه نتایج عملى گسترده‏اى دارد که ماحصل آن پایبندى یا عدم پایبندى سیاستمداران به اصول اخلاقى است. اگر ادعا شود که اخلاق و سیاست از یکدیگر جدا هستند، لازمه‏اش این است که انتظار پایبندى به اصول اخلاقى را از کنشگران سیاسی نداشته باشیم و عملکرد آنها را بر اساس معیارهاى اخلاقى نسنجیم و تنها معیار را کارآمدى بدانیم. اما اگر ادعا کردیم که سیاست باید اخلاقى باشد، آن‏گاه باید در مواردى که میان اصول اخلاقى و عمل سیاسی تعارضى پیش مى‏آید، تکلیف خودمان را روشن کنیم. «کدى» یکى از محققان معاصر به کلی منکر رابطه ای بین این دوست، و جدایى اخلاق از سیاست را اعلام مى‏کند. وى در مقاله‏اى با نام «سیاست و مسئله دست‏هاى آلوده» مى‏کوشد تا این واقعیت تلخ را اثبات نماید که سیاست با پاکدامنى سازگار نیست و هر که مى‏خواهد به عرصه سیاست وارد شود، باید هرگونه بدنامى، رذالت، تباهى و آلودگى را بپذیرد، چرا که اقتضاى سیاست و وضعیت بشر چنین است و نمى‏توان از آن گریخت: «اگر این به معناى دست‏هاى آلوده باشد، در آن صورت صرفاً ناشى از وضعیت بشرى است ».

نخستین بار تعبیر «دست‏هاى آلوده» را مایکل والزر در دهه هفتاد میلادى وارد ادبیات سیاسى کرد. مقصود از این اصطلاح، آن است که حکومتها به دلایل متعددى به خصوص در شرایط جنگى ناگزیر از اتخاذ رویه‏اى مى‏شوند که با عمیق‏ترین اصول اخلاقى ناسازگار است و عملاً به زیر پا نهادن آن اصول مى‏انجامد.

من در اینجا به چهار نظریه غالب در فلسفه سیاسی مربوط به اخلاق در سیاست اشاره میکنم:

الف) نظریه جدایى اخلاق از سیاست
مبنای اصلىِ این نظریه آن است که اخلاق و الزاماتِ سیاسی متانفرند و می بایست براساس واقعیت و با در نظر گرفتن منافع و مصالح، و بدون توجه به اخلاقیات به اقدام سیاسى دست زد. براساس این رویکرد که گاه واقع‏گرایى سیاسى نیز نامیده مى‏شود، توجه به اخلاق در سیاست، به شکست در عرصه سیاست مى‏انجامد، زیرا مدار اخلاق حقیقت است، حال آن که غرضِ سیاست، منفعت و مصلحت مى‏باشد. از این منظر، سیاست چیزى جز عرصه‏اى براى کسب، توسعه و حفظ قدرت نیست و اینها تنها با فدا کردنِ اصول اخلاقى حاصل مى‏شود. در پس هر اقدام سیاسى، انبوهى از فضایلِ له شده اخلاقى به چشم مى‏خورد.

بارزترین نظریه پرداز این دیدگاه نیکولو ماکیاولى است؛ که در اثر معروف خود «شهریار» بر نظریه جدایى اخلاق از سیاست می پردازد. او نه تنها بر این دوگانگى پاى مى‏فشارد، بلکه به حاکم یا شهریار توصیه مى‏کند که «براى تحکیم قدرتِ خویش هر محذور اخلاقى را زیر پا بگذارد. ماکیاولى گرچه اخلاق را لازمه زندگى افراد مى‏داند، پایبندى به آن را براى شهریار خطرناک مى‏شمارد و از خطر تقوا برحذر مى‏دارد. نمونه های بسیارى بر وجود این دیدگاه در تاریخ سیاست وجود دارد، اما نقد آن چندان دشوار نیست. ناگفته نماند حتى غیراخلاقى‏ترین دولت‏ها نیز انتظار دارند که شهروندان آن‏ها اخلاقى عمل کنند و پایبند قواعد و مقررات باشند. هیچ حکومتى – حتى غیراخلاقى – بى‏اخلاقى شهروندان را تحمل نمى‏کند، از این رو ماکیاولى اخلاقى رفتار کردن را به صلاح دولت نمى‏داند، اما تظاهر به پایبندى به اخلاق را ضرورت حکومت کردن بر مردم تلقى مى‏کند.

ب) نظریه اخلاق دو سطحى‏
این دیدگاه که اخلاق دوآلیستى یا دوگروانه نیز نامیده مى‏شود، تلاشی براى حفظ ارزش‏هاى اخلاقى و پذیرش پاره‏اى اصول اخلاقى در سیاست است. بر اساس این دیدگاه، اخلاق را باید در دو سطح فردى و اجتماعى بررسى کرد. گرچه این دو سطح مشترکاتى دارند، لزوماً آن‏چه را که در سطحِ فردى اخلاقى است، نمى‏توان در سطح اجتماعى نیز اخلاقى دانست؛ براى مثال فرد مى‏تواند دارایى خود را به دیگرى هدیه کند، اما حاکم نباید درآمد جامعه خود را به دولتى دیگر ببخشد. از این منظر، اخلاق فردى براساس معیارهاى مطلقِ اخلاقىِ سنجیده مى‏شود، در صورتى که اخلاق اجتماعى تابعِ مصالح و منافعِ طبقه حاکم است. در واقع بصورت فرمولی می توان گفت: حیطه اخلاق فردى، اخلاق مهرورزانه است، اما حیطه اخلاقِ اجتماعى، اخلاق هدف‏دار و نتیجه‏گرا مى‏باشد.

نتیجه چنین نظریه‏اى، پذیرش دو نظام اخلاقىِ مجزا مى‏باشد. انسان به عنوان فردْ تابع یک نظام اخلاقى است، حال آن که اجتماع، نظام اخلاقى دیگرى دارد. اصولِ این دو اخلاق نیز مى‏توانند با یکدیگر متعارض باشند. افلاطون دروغ گفتن را براى فرد مجاز نمى‏داند و دروغ‏گویى فردى را قابل مجازات مى‏شمارد، حال آن که معتقد است حاکمان حقِّ دروغ گفتن را دارند طبق این دیدگاه، نه تنها برخى رذایل اخلاقى حاکمان مجاز است، بلکه ممکن است به ‏گفته افلاطون، «شریف» به شمار آید. برتراند راسل نیز به چنین دوگانگى در اخلاق معتقد است و خاستگاه اخلاقِ فردى را باورهاى دینى، و اخلاق مدنى را سیاسى مى‏داند و مى‏گوید: بدون اخلاقِ مدنى، جامعه قادر به ادامه زندگى نیست؛ بدون اخلاقِ شخصى، بقاى آن ارزشى ندارد، بنابراین براى این که جهان، خوب و خواستنى باشد، وجود اخلاقِ مدنى و شخصى، هر دو، ضرورى است.

ماکس وبر، طى خطابه‏اى معروف به‏نام «سیاست به مثابه حرفه» نظرگاه خود را در باب نسبت اخلاق و سیاست بیان مى‏کند. او بر ضرورت اخلاق و سیاست اخلاقى تأکید مى‏نماید، اما بر آن است که اخلاق سیاسى از اخلاق فردى جداست.

اما ظاهرا توضیحات ارایه شده براى دفاعِ از نظریه اخلاق دو سطحى چندان قانع‏کننده مستحکم نیست و چنین تفکیکى را پذیرفتنى نمى‏نماید. این که در حیطه اخلاقِ فردى، شخص مى‏تواند ایثار کند و دارایى خود را ببخشد، اما دولت نمى‏تواند، درست نیست. اگر فرض کنیم که نمایندگان مردم پس از توجیه شهروندان تصمیم بگیرند درصدى از درآمدِ ناخالص ملى را به فلان کشور قحطى‏زده اختصاص دهند، قطعاً عملى اخلاقى خواهد بود و برخلافِ منافعِ ملى به‏شمار نخواهد آمد؛ پس، ایثار هم در سطحِ فردى و هم در سطح اجتماعى و سیاسى، اخلاقى است. در واقعیت از هیچ شهروندى نمى‏توان خواست که تابع دوگونه سیستم اخلاقىِ متفاوت باشد و از او انتظار داشت که صداقت پیشه کند، اما بى‏صداقتى حاکمیت را بپذیرد و دم نزند و به گفته افلاطون، دولت را به نیرنگ زدن مجاز بداند.

ج) نظریه یگانگى اخلاق و سیاست‏
طبق این نظریه اخلاقْ سیاست فردى و سیاستْ اخلاق جمعى است. اخلاق و سیاست هر دو از شاخه‏هاى حکمت عملى و در پى تأمین سعادت انسان هستند. اما در این دیدگاه معمولا اخلاق را آمیخته با مذهب می سنجند در نتیجه، اخلاق طبقه حاکم بعنوان اخلاق تعریف می گردد. فلسفه ی کانت در میان دیگر مکاتب بشری که به بررسی اخلاق پرداخته اند غالب تر و برجسته تر می باشد. باید بگویم که این فلسفه عقل را مبنای اخلاق قرار میدهد و به آزادی اراده‌ای که آزادی اراده دیگران را زیر پا نگذارد، معتقد است. کانت مى‏کوشد این نظریه را بر اساس قاعده اخلاقى مطلق یا بایسته تأکیدى‏ خود تبیین کند. از این منظر، تنها آن فعلى اخلاقى خواهد بود که عمومیت یافتن آن مشکلى ایجاد نکند و به اصطلاح خود شکن نباشد. طبق این اصل، براى نمونه، خشونت یا فریبکارى هنگامى اخلاقى است که به صورت قاعده‏اى عام درآید و در عین حال مشکلى پیش نیاورد. وى با اعتقاد به «سازگارى سیاست با اخلاق مطابق با مفهوم استعلایى حقوق عمومى» این اصل را چنین به کار مى‏گیرد: «هر ادعایى در خصوص برخوردارى از یک حق، مى‏باید واجد صفت عمومیت باشد»، لذا هنگامى مى‏توان سیاست‏مداران را مجاز به عملى دانست که پیشاپیش این حق، براى همگان پذیرفته شده باشد. نئوکانتی های ماتریالیست به مطلق کردن جنبه های واقعاً موجود، اخلاق می پردازد. ماکس وبر نظریه پرداز و جامعه شناس مشهور در کتاب اخلاق پروستتانی و روحیه سرمایه داری، اخلاقیات پروتستانیست ها و مکتب پروتستان را دلیل اصلی سربر آوردن نظام سرمایه داری میداند و به شیوه ایی ایده آلیستی و روبنایی عروج سرمایه داری را ترسیم میکند. اما در کل این تعاریف و قواعد بیشتر انتزاعی بنظر میرسد تا واقعی و قبولاندن آنها در جامعه حتما و جبرا” نیاز به مستمسک فرا انسانی و توسل به ادیان و ماورا دارد.

تا اینجا تمامی این نظریات در واقع مبتنی بر تقدم عقل بر ماده و عمل است و یا در بهترین حالت میتوان انها را ایده آلی و ممکن در جامعه ای مشخص دانست که قطعا تاریخ استفاده و رواج معینی را دارا می باشند، اما در اینجا به بحث اخلاق از دیدگاه سوسیالیستی بعنوان یکی نگاه متفاوت از سه تعریف بالا می پردازم.

د) نظریه تبعیت اخلاق از سیاست
دیدگاه تبعیت اخلاق از سیاست عمدتاً نتیجه رویکرد مارکسیست – لنینیستى به جامعه و تاریخ است. بررسی اخلاق از این زاویه در حقیقت و برخلاف سایر مکاتب ایده آلیستی و مذاهب، بررسی اخلاق نه به عنوان یک مقوله صرفاً ذهنی و روانی، بکله به عنوان یک مقوله علمی و اجتماعی که در جامعه و در ارتباط با اجتماع و پراتیک انسانی معنا و مفهوم پیدا میکند، میباشد. از دیدگاه مارکسیستى، تاریخ چیزى جز عرصه منازعات طبقاتى نیست؛ طبقاتى که بر اثر شیوه تولید زاده مى‏شوند و پس از مدتى در دل خود، ضدِ خویش را مى‏پرورند و سپس نابود مى‏شوند و جاى خود را به طبقه بالنده‏اى مى‏دهند که ضدِ خود را مى‏پرورد. بدین‏ترتیب، طبقه‏اى که هم‏ساز با تاریخ حرکت کند انقلابى، و طبقه‏اى که در برابر رشد نیروهاى تولید مى‏ایستد، ضد انقلابى است. هر طبقه مناسبات خاصِ خود را تولید مى‏کند که روبناىِ جامعه و بازتابِ وضعیتِ تولیدِ اقتصادى است. از این منظر هیچ چیز مطلق نمى‏باشد و همه چیز، از جمله مفاهیم اخلاقى، هنر و حتى علم طبقاتى است. اخلاق از نظر کمونیسم طبقاتی بوده و منافع اقتصادی و اجتماعی یک طبقه خاص را نشان میدهد. لنین در این زمینه مینویسد: “مادام که افراد فرانگیرند که پشت هریک از جملات، اظهارات و وعده وعیدهای اخلاقی، دینی، سیاسی و اجتماعی منافع طبقات مختلف را جستجو کنند، در سیاست همواره قربانی سفیهانه ی فریب و خود فریبی بوده و خواهند بود”

آخرین مرحله تاریخ، مرحله سرمایه‏دارى است که در آن، شیوه تولید، جمعى و مالکیت ابزار تولید، خصوصى مى‏باشد. این تعارض موجب پیدایش طبقه جدیدى به نام «پرولتاریا» مى‏شود که عامل تولید است، ولى مالک ابزار تولید نیست و به تدریج از سرمایه‏دارى دست خواهد کشید و جامعه را به سوى سوسیالیسم – که مرحله‏اى گذرا مى‏باشد – و در نهایت، به کمونیسم هدایت خواهد کرد. در این‏جا مبارزه طبقاتى به پایان مى‏رسد، چون جامعه به دو طبقه تقسیم نمى‏شود و شیوه تولید و مالکیت ابزارِ تولید، هر دو، جمعى است.

دیدگاه مارکسیسم – لنینیسم، مبارزه براى پیروزىِ پرولتاریا را اجتناب‏ناپذیر، و انقلاب را حتمى مى‏داند هرگونه حرکتِ اصلاحى در جهت بهبود وضع معیشتىِ کارگران را در واقع در نظام سرمایه داری مقطعی و فریبنده مى‏شمرد.

بر این اساس اخلاق و دیگر مظاهرِ اجتماعى تابعِ بى‏قید و شرطِ سیاست و عملِ انقلابى هستند و ارزش خود را از آن مى‏گیرند و به‏وسیله آن توجیه مى‏شوند، حال آن که خودِ عمل انقلابى و سیاست به توجیه اخلاقى نیاز ندارد. لنین خود به هنگام بحث از اخلاق مى‏گوید: «اخلاقِ ما از منافع مبارزه طبقاتى پرولتاریا به دست مى‏آید.»، «براى ما اخلاقى که از خارجِ جامعه برآمده باشد، وجود ندارد و یک چنین اخلاقى جز شیّادى چیزى دیگر نیست.» و «هنگامى که مردم از ما درباره اخلاق سؤال مى‏کنند، مى‏گوییم که براىِ یک کمونیست، کلِ اخلاق در رابطه با آن نظم و دیسیپلین آهنین و در مبارزه آگاهانه علیه استثمار معنا مى‏یابد.»

بنابراین می توان نتیجه گرفت که اخلاق نمی تواند از مناسبات اجتماعی و طبقاتی عصر خود جدا باشد. و همواره موضع گیریهای اخلاقی توسط هر فرد یا گروه اجتماعی منافع طبقاتی، آن طبقه، فرد و گروه را نشان می دهد. اخلاق کمونیستی از نظر لنین تابع مبارزه ی طبقاتی پرولتاریاست و بیانگر اصلی ترین آرمان و انسانی است. لنین می نویسد: بین سرکوبگران لیبرال از یک سو و ( پفیوزهای لیبرال و دمکرات) که خود را ما فوق هر گونه حزبیت و مروج دیدگاهی انسانی تصور می کنند، از یک طرف ارتباطی جدی و نوعی تقسیم کار وجود دارد. در همین رابطه هم انگلس می نویسد: “یک اخلاق واقعا انسانی که ورای تضادهای طبقاتی و بازمانده ی آن تضادها قرار داشته باشد، قطعاً در آن مرحله اجتماعی مسیر است که نه تنها تضادهای طبقاتی محوگشته، ‌بلکه این تضادها در زندگی عادی نیز فراموش شده باشد.”

شیوه لنینی مبارزه، مسائل سیاسی را با رویکرد اخلاقی ارزیابی نمی کند. اگر سعی نمایم اخلاقیات کمونیستی را در جامعه ی طبقاتی موجود تحقق بخشم دچار کج فهمی شده ایم، زیرا اخلاق همان طور که گفته شد متاثر از شرایط اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی جامعه است و نمی تواند از زیر تاثیر آن مناسبات خارج شود. تنها کسانی که به شیوه ی انقلابی علیه اخلاقیات طبقاتی و رایج در جامعه به مبارزه برمیخیزند و سعی در مقابله با نظم موجود، با کل مناسبات تولیدی، اقتصادی، اجتماعی، اخلاقی و غیره را دارند، میتوانند برای پیاده کردن کمونیزم و تحقق آن تلاش نمایند و مدعی و مبلغ اخلاق کمونیستی باشند. در شرایط کمونیزم دیگر زنان مجبور نخواهند بود برای آنکه نشان دهند با مردان برابرند، خود را به شکل مردان در بیاورند و رفتار و مناسبات مردانه داشته باشند، مردانی هم که رفتار زنانه را دارند در این جامعه تحقیر نخواهند شد. به نقل از شتکین در اخلاق ازدیدگاه مارکسیسم – لنینیسم: مارکسیسم ایده آل اخلاقی خود را که معیار ارزیابی اعمال آدمی است از قوانین تحول اجتماعی استتاج میکند. این قوانین مانند قوانین اجتماعی عینی اند و نیازی به قضاوت اخلاقی ندارند. اخلاق اگر بخواهد عملی باشد، باید به قوانین اجتماعی اتکا کند.

در باور من طبقه کارگر؛ باید بدون هیچ نوع توجیه و مسامحه در استقرار حکومت طبقه کارگر و نابودی تمامی مظاهر سرمایه داری و اسقرار چهارچوب طبقه ایی خود کوشا باشد. اگر ما کمونیسم را تنها بعنوان جنبش اعتراضی کارگر بشناسیم و تمام تلاشمان جهت ایجاد دنیایی مبتنی بر آزادی و برابری و رفاه و در مبارزه ای طبقاتی مداوم متمرکز گردد، دیگر استثمار و تبعیض و بی حقوقی توده موجه و بدیهی بشمار نمی آید و منفعت پرستی فردی و رقابت بعنوان ارزش والای انسانی تقدیس نمی گردد. دیگر رابطه انسانها؛ انعکاسی از رابطه میان کالاها نیست، شان و ارزش انسانها را جایگاهشان در رابطه با مالکیت تعیین نمی کند. و بدینسان مبارزه علیه افکار و آرا و اخلاقیات ارتجاعی حاکم بر جامعه یک بعد همیشگی مبارزه طبقاتی کارگران و یک وظیفه خطیر جنبش کمونیستی کارگری می باشد.

پس بنا به این پیش فرض ها از هیچ شخص و دسته و فرقه و حزبی که خارج از این چهار چوپ و با توسل به ایدولوژی هایی نظیر ناسیونالیسم و یا مذهب و یا هر ارتجاع دیگری؛ سودای حاکمیت و سلطه بر جامعه را دارند نباید و نمی توان انتظار پایبندی به فضایل و خصایص بدیهی نظیر وفای به عهد و صداقت در گفتار و کردار را داشت و این چنین انتظاری نه تنها ساده انگاری؛ بلکه موجب خسران و زیانهای جبران ناپذیری میگردد و اشخاصی که به هر دلیل در این کاتاگوری قرار دارند و به هر توجهی در حال مدارا با این وضع می باشند باید نسبت به تعیین موضع فکر و انتخاب سیاسی خود اقدام نمایند زیرا در شرایطی که جامعه آبستن تغییراتی اساسی و پایه ایست؛ شاید انتخاب سیاسی هر فعال سیاسی بارزترین نشانه خرد سیاسی و نقش و جایگاه او در آینده سیاسی طبقه می باشد.


facebooktwittergoogle_plusredditpinterestlinkedintumblrmail